يكشنبه 24 تیر 1403    2024/7/14

سه شنبه 03 مرداد 1402 ، 2 : 12

کد خبر :

سروده‌هایی در رثای کوچکترین شهید کربلا ؛

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم

به مناسبت هفتمین روز ماه محرم و عزاداری حضرت علی اصغر(ع) شاعران سروده‌هایی را به ساحت کوچکترین شهید دشت کربلا تقدیم کردند.

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری سبحان ،‌ اشعار بسیاری در طول تاریخ چه از زبان شعرای تشیع و چه از قلم سرایندگان اهل تسنن در رثای شهیدان کربلا به نظم درآمده‌اند که در این میان بخش قابل توجهی به مظلومیت و معصومیت کودکی شش‌ماهه حضرت علی‌اصغر(ع) اختصاص دارد.

مرسوم است که شب هفتم محرم، به در خانه «باب الحوائج کوچک کربلا» حضرت علی اصغر (ع) می‌روند و روضه‌ آن طفل شهید را می‌خوانند. شهیدی که به ظاهر، کودک است ؛ ولی به واقع پیر عشق است.

از خواب ناز کودک من پا نمی‌شود
می‌خواستم که پا شود اما نمی‌شود

هاجر اگر دوید به زمزم رسید، آه
سعی رباب، ختم به دریا نمی‌شود

چسبیده حلق کودکم از تشنگی به هم
با تیر هم گلوی علی وا نمی‌شود

چشم امید من به ابالفضل بود آه !
عباسِ روی نیزه که سقّا نمی‌شود

بی‌فایده است سعی شما نیزه‌دارها
سر کوچک است بر سر نی جا نمی‌شود

من رو زدم به نیزه، علی را به من نداد
این نی چه محکم است چرا تا نمی‌شود

خم شو برای خاطرم ای چوب ! رحم کن
از پای نیزه خوب تماشا نمی‌شود

محسن ناصحی

پوشید سرباز کوچک، قنداقه یعنی کفن را
پیمود یاس سپیدی، راه شقایق شدن را

نالید یعنی مرا هم در کاروانت نصیبی‌ست
یعنی که در پیشگاهت آورده‌ام جان و تن را...

قدری بنوشان مرا از، اشک غریبانه خویش
تا حس کنم در نگاهت، لب‌تشنه پرپر زدن را

تا چند اینجا بمانم، وقتی در این ظهر غربت
می‌بینی افتاده بر خاک، یاران گلگون‌کفن را

یک سینه داری پر از داغ، دست تو بگذارد ای کاش
بر شانه کوچک من، این داغ قامت‌شکن را

ناگاه در دست مولا، یک چشمه جوشید از خون
بوسید تیری گلویِ آن شاخه نسترن را

گهواره خالی خدایا، تنها دلی ماند و داغی
داغی که از من گرفته‌ست، پروای دل‌سوختن را

مجید تال

***

میان گریه‌ات لبخند ناب است
چرا باور کنیم از قحط آب است؟...

خدا در بند قنداقه تو را خواست
علی همواره دستش در طناب است...

علی هستی تو آخر، حرمله کیست؟
بزن پلکی که وقت فتح باب است

به عکسِ وقتِ تشییع تنِ تو
چقدر انجام دفنت پر شتاب است

چه بهتر دفن بودی و نگفتند
سه روز این جسم زیر آفتاب است...

جواد محمد زمانی

***

لحظه سخت امتحان شده بود
چقَدَر خوب امتحان دادی
تا صدای پدر به گوشَت خورد
تن گهواره را تکان دادی

گرچه سمت تو تیر می‌آمد
هدف تیر قلب مادر بود
مادرت داشت نیمه‌جان می‌شد
روی دست پدر که جان دادی

می‌توانی گلو سپر بکنی
تیر حتی اگر سه پر باشد
تیر خوردی و راه و رسمت را
به تمام جهان نشان دادی

حیف خون گلوت بود اگر
قطره‌ای روی خاک می‌افتاد
از زمین دلخوری برای همین
خون خود را به آسمان دادی

گرچه شش‌ماه داشتی اما
یک‌شبه پا گذاشتی بر اوج
لحظه سخت امتحان شده بود
چقدر خوب امتحان دادی

سیدعلی نقیب

***

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی‌زد که چنین سر برسد

پدرش چیز زیادی که نمی‌خواست، فرات!
یک‌دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد؟!

خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد

خون حیدر به رگش در تب و تاب است ولی
بگذارید به سنّ علی اکبر برسد!!

شعله‌ور می‌شود این داغ دوباره وقتی 
شیر در سینه‌ی بی‌کودک مادر برسد

زیر خورشید نشسته به خودش می‌گوید
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد

علیرضا لک

***

باصفاتر ز بانگِ چلچله‌ای
عاشقِ واصلی و یکدله‌ای
راه صد ساله را شبی رفتی
خالی از فکر زاد و راحله‌ای
بهرِ اتمام حُجَّت آمده‌ای؟
یا که از زمرهٔ مباهله‌ای؟
بعدِ کوچِ برادرت اکبر
بی‌قراری و تنگ‌حوصله‌ای
تو کجا خواستی ز مادر شیر؟!
تو کجا اهل خواهش و گله‌ای؟!
تو قنوتی به روی دستِ پدر
تو قیامی، تو عطرِ نافله‌ای
با نگاهت که شیرگیر شده‌ست
چیره بر حیله‌های حرمله‌ای
خواست دشمن حسین را بکشد
به گمانش تو ختم غائله‌ای
غافل از آن‌که در حماسهٔ خون
تو شروعی، اگرچه بسمله‌ای
و سلام خدا بر آل علی
که تو از آن تبار و سلسله‌ای

جواد محمد زمانی

***

چه آتشی‌ست که در حرف حرف آب نشسته
که روضه خوانده که بر گونه‌ها گلاب نشسته؟
صدای آه بلند است گوشه گوشۀ تکیه
چه ناله‌هاست که در روضۀ رباب نشسته
کدام سو بدود چشم‌های خستۀ این زن
که در مسیر نگاهش فقط سراب نشسته
«چه کرده‌اند که زیر عبا می‌آوری‌‌اش؟ آه!
چه کرده‌اند که در چشم‌هاش خواب نشسته؟
چه دیر می‌گذرد! کو صدای گریۀ اصغر؟»
میان خیمه زنی غرق اضطراب نشسته
کشیده روی سرش باز چادر عربی را
درست مثل سؤالی که بی‌جواب نشسته
 کسی نگفت در آن سرزمین چه دیده که یک سال
رباب یکسره در زیر آفتاب نشسته

فائزه زرافشان

سقفی به غیر از آسمان بر سر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری
خورشید بر نی بود؟ حق داری بسوزی
دیدی به جز او سایه‌ای بر سر نداری
برگشته‌ای؟ این را کسی باور نمی‌کرد
برگشته‌ای؟ این را خودت باور نداری
می‌خواهی از بغض گلوگیرت بگویی
از لای لایی واژه‌ای بهتر نداری
هر بار یاد غربت مولا می‌افتی
می‌سوزی و دیگر علی اصغر نداری
هر شب در این گهواره طفلی بی‌قرار است
«سخت است این غم، سخت‌تر از هر نداری»
ما پای این گهواره عمری گریه کردیم
یک وقت دست از لای لایی برنداری

حسن بیاتانی

***

بگو که یک‌شبه مردی شدی برای خودت
و ایستاده‌ای امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانیِ گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته تو را برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربّنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حَلق‌ات
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه‌تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه‌ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد، همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن، به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می‌بینی
که تازه آخر عرش است، ابتدای خودت

سه روزِ بعد، در افلاک دفن خواهی‌شد
کنار قلب پدر، خاک کربلای خودت

هادی جانفدا

***

 فراز منبر دستت کلیم خواهم شد
زبان بگیر که من هم دو نیم خواهم شد

به گیسوان رقیه قسم که پشت سرت
نماز خوان اذان نسیم خواهم شد

به نصّ آیه ی ایاک نعبد تو قسم
به امتداد سنان مستقیم خواهم شد

مرا ز شیر گرفتند و زود فهمیدند
که از لبت چو برادر سهیم خواهم شد

فراز کرب و بلا خوب تر نشانم ده
چرا که تا به قیامت کریم خواهم شد

رهت به طشت، چو افتاد یاد ما هم باش
اگر چه پیش سر تو مقیم خواهم شد

نوشته اند که قبرم به روی سینه ی توست
نوشته اند به سینا کلیم خواهم شد

اگر چه ناز ندارم پس از وفات ولی
مرا ببوس که من هم یتیم خواهم شد

محمد سهرابی


سه شنبه 03 مرداد 1402 ، 2 : 12

کد خبر :

بازدید : 99
• بزرگنمایی متن خبر


سرخط اخبار فرهنگی

پربازدیدترین ها